shakhsi
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین (ع) و تاسوعا و عاشورای حسینی بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد باران می بارید و صدای پر طنین اش بر سنگفرشها و بام ها یاد آور یک سکوت خاص می شد ...پرسیدم :چند سال است می باری ؟... جواب داد :تا زمین بود و آب بود و ابر بود و خورشید بود من باریدم و می بارم ... من :تا به حال شده مستقیم بر روی سینه ای باز بباری ؟ باران :آری باریده ام ...؟ من :کی ؟کجا؟... باران :هر بار که جنگ بود ...هربار که سینه
ای به تزویر خنجری یا زهر شمشیری یا گلوله ای شکافته و روی خاک ریشه
گرفته بود ...هر جا که سرخی خون آذین پوستی شده بود چرکین و رنجور و خسته
از نبرد من :آیا قلبهایی که در خاک ریشه می گرفتند را بارور هم کردی ؟ باران : آنها نیاز به من ندارند این قلب ها ریشه دارند و با خون خودشان سیراب می شوند ... من :مگر نه این است که خونشان به هرحال تمام می شود ؟ باران :وقتی خون قلبی تمام می شود ریشه اش
در خاک محکم شده است ...آن وقت است که دیگر گوشت و پوست معنا ندارد قلب به
معنا صیقلی می شود ...قلب براق و سخت شده است ...جنس هر قلب به اصل آن بر
می گردد هر قلب را جنس خاصی ست یکی سنگ سرب می شود و یکی گل برگ گل رز
...یکی آهن می شود و یکی خاک...یکی فولادین می شود و دیگری نمکین ... من :آیا قلبهای شکسته خوب می شوند ؟ باران :هرگز ! هیچ زخمی کاملا خوب نمی شود
زیرا مدام در معرض باران و آفتاب است ...هر بار آفتاب به آن می تابد اندکی
خشک می شود و آن گاه من شروع می شوم و بسته به ابری که در آن بارور شده ام
نقش بر قلب حک می کنم ...می دانی که دیگر دیواری برای نگهداری از قلب
وجود ندارد پس من می توانم با هر قطره حک کنم ... من :آیا بر قلب کلمه نیز حک می کنی ؟یا تنها نقش می زنی ؟ باران :من کلمه های حک شده بر قلب را عمیق تر می کنم ...هر قلبی کلماتی دارد و من کلمات را می خوانم و گریه می کنم من :آیا می توانی با قطره هایت مرهم باشی ...؟ باران :نه ... من :آیا می توانی بعضی کلمات را از روی قلب پاک کنی ؟ باران :نه ... من :دیگر نبار ، بگذار خورشید بتابد او که بتابد قلب را خشک می کند و کلمات بخار می شوند... باران :نه وقتی خورشید روی کلمات می تابد
آنها داغ می شوند و قلب را ذوب می کنند آنقدر از قلب ذوب می شود که شکل
کلماتی می شود که بر آن حک است من :آن وقت قلب دیگر قلب نیست کلمه است ... باران :قلب خود کلمه است و کلمه خود قلب است ... من سکوت می کنم و به کلمات قلبم فکر می کنم
و به واگویه های بارانی که نوشته ام ،سینه می شکافم و قلبم را زیر باران
می گذارم ...حالا می توانی بر کلمات قلبم اشک بریزی ... ( ادامه مطلب )

![]()
![]()
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در
میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان
را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر
زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد
برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا
آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به
رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه
در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد
کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به
ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و
این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به
خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر
آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما
پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در
همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار
دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک
ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت
داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
